رمان








خرداد 1401
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      




جستجو




 
  رمان عشق بارانی ...

????

#پارت_۹

#رمان_عشق_بارانی

*هامون *

در حالی که بابا با تشر از مامان می‌خواهد این قدر گریه نکند، صدای موسیقی که حسابی با گریه مامان ناهماهنگی دارد را خاموش میکند از خدا کمک می خواهم یک مرتبه یاد حرفهای بابا می افتم انگار تک‌تک‌شان در گوشم زنگ میزند

《 هر کجا می رویم یک امامزاده درست کردند!…》

  عرق سردی روی بدنم نشسته است ؛انگار لرز کرده ام.

یا شاهچراغ لطفاً کمکمان کنید .

*ترانه *

هنوز در دل مشغول زمزمه کردن با خودم هستم که با صدای بابا یک مرتبه از جا می پرم .

_از کدام طرف بروم؟ بابا به دوراهی نزدیک شده و اصلاً تمرکز ندارد . مامان می گوید: 

_نمی دانم و ناگهان بابا فرمان را به سمت راست می چرخاند .

 چند متری که وارد خیابان می شویم با شنیدن جیغ و فریاد های نامفهوم شیشه ماشین را پایین می دهم به عقب نگاه می کنیم آب تعداد زیادی از ماشینها را با سرنشینانش آن دارد با خود می‌برد درست از طرف خیابانی که ما وارد آن نشدیم ؛صدای جیغ داد همراه با یاد خدا گفتن و یا حسین گفتن مردم بلند است.

 خدایا رحم کن ناگهان با صدای فریاد بابا که با صدای بلند مادر را صدا میزند ،سر بر می گردانم مادر را می بینم که سرش به سمت پنجره ماشین چپ شده وبی حال شده .

 بابا ماشین را داخل فرعی می‌برد که اگر خدای ناکرده در این خیابان هم سیل جاری شد در مسیرش نباشیم به سرعت از ماشین پیاده می شویم .

بطری آبی بر می دارم و کمی آب به صورت مادر می پاشم .

همان موقع متوجه ماشین خاله و خانواده حافی میشوم که به سرعت از ماشینها پیاده به سمت ما می آیند.

 خاله مامان را در آغوش می‌گیرد و گریه امانش نمی‌دهد از همه بیشتر قیافه آقای حافی به چشم می آید انگار از ترس سیاه شده است.

  من اما گیج و منگ به نجات عجیب مان فکر می کنم که ناگهان توجه ام با لیوان آبی جلوی صورتم که چند قند در آن معلق است و با کارد میوه خوری مشغول هم خوردن است جلب می شود….. ادامه دارد

به قلم بانو رز

کپی شرعا حرام

موضوعات: بدون موضوع
[یکشنبه 1401-03-22] [ 06:45:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  رمان عشق بارانی ...

​????

#پارت_۸

#رمان_عشق_بارانی

مهری خانم درحالی انگار رنگش صورتش رو ب زردی میزند می گوید: 

_ ای بابا این حرفا چیه میگی ؟!

 هامون ناراحت و با نگرانی به ما و بعد به بابایش نگاه کرد و به تایید حرف مادرش بابای کشید ه ای می گوید.

 بابا با ناراحتی رو به آقای حافی  می گوید:

 نگین این حرفا را، درست نیست ؛ ناگهان مادر سریع وسط حرفش می پرد و برای ختم بحث در حالی که سعی می‌کند کمی شوخی چاشنی حرفش کند.

_ ما گفتیم بحث سیاسی نباشه ها و به دنبالش هرچه التماس داشت در نگاهش می ریزد و به بابا نگاه می کند که بحث را ادامه ندهد؛

 آخر آقای حافی دوست عمو جواد هست. اگر عمو جواد دلخور شود دوباره ماجرای می شود بین دو باجناق و فاصله افتادن بین دو خانواده ،بابا بلند شده و به آشپزخانه می رود.  حافی که انگار این سکوت بابا را به حساب بر حق بودن حرف خودش گذاشته با لبخند مشغول خوردن چایی می شود. بارها از این دست حرفها مخصوصا در دانشگاه شنیده‌ام و برایم سوال شده ولی هیچگاه پیگیر جوابش نشده ام .

آن روز که حافی آن حرف‌ها را زد دوباره این دشت عقاید پر از خش و خاشاک من را هم زیر و رو کرد و حالا این حرفهای بابا مرا بین برزخی انداخته است.

 با چشمان اشکی شروع کردم به خواندن آیه الکرسی، انگار پرواز فرشته مرگ را در اطرافمان حس می کردم .

خدایا من خیلی کارهای نیمه‌تمام دارم ؛من برای رفتن آماده نیستم؛ هیچ چیز آماده نکردم یا حضرت شاهچراغ ما مهمان شما هستیم اگر واقعا قدرتی دارید ؟ برای ما کاری کنید ما را تنها نگذارید هرچند ما اشتباه کردیم ما را از این بلا نجات دهید…..ادامه دارد

به قلم بانو رز

#کپی_شرعا_حرام

موضوعات: بدون موضوع
[شنبه 1401-03-21] [ 09:49:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  رمان عشق بارانی ...

????

#پارت_۶

#رمان_عشق_بارانی

چهارمین روز سفر است همه چیز آماده است برای رفتن به یک پیک نیک عالی.

 ما خانم ها وسایل را آماده کرده ایم و مردها مشغول چیدن در صندوق عقب ماشین ها هستند .

هامون سبد خوراکی ها، حصیر و فلاکس چای را به دست گرفته و به سمت ماشین می رود؛ آقای حافی با خنده و بلند می گویند:

_ ماشاالله پسرم دیگه باید واست آستین بالا بزنم.

 نگاهم به ابرو های بالا پریده هامون می‌افتد. مادرش با لبخند می گوید:

_ انشالله. با گوشه چشم هامون را میبینم انگار می‌خواهد خنده گوشه لبش را پنهان کند.

بابا نگاهی به آسمان می‌اندازد و می‌گوید:

_ به نظرم امروز رو بیخیال پیک نیک بشوید.

 خاله مینا می‌گوید:

 _ فکر نکنم صبح زود هم که من بیدار شدم بارون نم نم اومد و خیلی زود قطع شد .

*****

 خاله مینا و مامان مشغول آماده کردن وسایل، مردها هم با صدای بلند به خاطر گوهای خاطره گویی های عمو جواد می خندند .

بابا از روزی که با آقای حافی بحث کردند حسابی دلخور است ولی با توصیه های مادر سعی می‌کند ناراحتیش را بروز ندهد ولی دیگر مثل قبل نیست.

 من می دانم که خنده هایش هم از سر همراهی باجمع است نه از ته دل .

 چیزی از نشستن مان نگذشته که باد تندی می وزد البته بیشتر به طوفان می ماند که ظروف مسافرتی پلاستیکی آبی رنگی که در وسط حصیر چیده شده را به هوا بلند می کند و هر کدام را به طرفی پرت می‌ شوند و ظروف شروع به چریدن روی زمین و مردها به دنبالشان تا جمع شان کنند.

باد عجیب آهنگ ناسازگاری کوک کرده تا جایی که مجبور می شویم بیخیال پیک نیک شده و اسباب و وسایل را جمع کنیم.

 هنوز اسباب ها را ‌کامل در ماشین نگذاشته‌ایم که باد طوری فروکش می‌کند که اگر کسی تازه بیاید باور نمی‌کند این هوای آرام دنباله تندباد سختی بود که انگار خواسته فقط ما را از آنجا دور کند بابا زیر لب می گوید بی حرمتی کردیم بله توقع حرمت از زمین و آسمان نداشته باشیم….ادامه دارد

به قلم بانو رز

موضوعات: بدون موضوع
[جمعه 1401-03-20] [ 02:51:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  رمان عشق بارانی ...

????

#پارت_۷

#رمان_عشق_بارانی

باران نم نم شروع به باریدن می کند .

قرارشد خوراکی ها را در ماشین بخوریم مامان هرچه گشت ظرف قند را پیدا نکرد بعد رو به بابا گفت:

 یادمه گذاشتم توی اون سبد سبزه ولی نیست که نیست ،می خواست از ماشین پیاده شود تا از خاله قند بگیرد، اما با باز کردن درب ماشین و دیدن آن حجم از باران پشیمان در را بست و به بابا نگاه کرد، بابا خنده به لب گفت:

_می بینم پشیمون شدی !

 وقتی بابا با کاسه ی کوچک که پر از قند برگشت؛ دیگر خندان نبود در حالی که سعی می کرد خودش را طبیعی نشان دهد گفت:

_بهتره راه بیفتیم.بعد درحالی که استارت میزند می گوید:

_ چه بارون عجیبی! کف خیابون پر از آب شده، آب جوی ها لبریز شدند.

 مامان درحالی که به بیرون نگاه می‌کند می گوید

 _پس بقیه چی؟

 بابا دنده را عوض میکند و می گوید 

_هماهنگ کردیم پشت سر ما راه می افتند.

****

از شدت باران دیگر نمی دانیم کدام خیابان هستیم؛ مامان شروع به خواندن آیه الکرسی میکند ولی وسط کار یادش می‌رود که تا کجا را خوانده و دوباره از اول شروع می‌کند .

بابا دیگر تمرکز ندارد و هر بار که مادر سراغ خاله و بقیه رو میگه می گیرد فقط می گوید:

_ نگران نباش دارند پشت سر ما می آیند. 

خیابان راه بندان شده از شیشه بیرون را نگاه می کنم انگار ماشین های داخل خیابان مانند دسته های از اردک ها روی آب شناور هستند نصف از لاستیک های ماشین ها در آب است.

 مامان چند بار با خاله تلفنی صحبت میکند.

نمیدانم آن طرف خط خاله چه میگوید که انگار پریشان تر می شود، بابا همین طور که ذکر استغفار را زمزمه می‌کند؛  می گوید.

_بی احترامی به امام زادگان و سکوت ما در برابرش باعث این گرفتاری شده ، مامان هم به تایید سری تکان می دهد.

 در دلم آشوبی به پا خواست به هامون فکر می کنم یادم می آید او هم از این حرف های پدرش حسابی به هم ریخت.

 روز اول که آمده بودیم وقتی که بابا گفت خوب است اول به زیارت شاهچراغ برویم یک دفعه آقای حافی در حالی که اخم در هم کرده بود گفت:

 _ای بابا هر جا هم که می رویم یک امامزاده درست کردند این امامزاده ها هیچ جا دست از سر ما بر نمی دارند …..ادامه دارد

به قلم بانو رز

کپی شرعا حرام

موضوعات: بدون موضوع
 [ 06:16:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  رمان عشق بارانی ...

????

#پارت ۵

#رمان_عشق_بارانی 

*ترانه*

  نمیدانم چقدر طول کشید که با صداهای که پر از اضطراب و پریشانی چشم باز می کنم.             نگاهم به قطرات آخر سرم است که کسی به درب اتاق می زند و با بفرمایید مادر در باز می شود و مهری خانم با ناراحتی وارد میشود نگاهی به من می‌اندازد و می‌گوید:              

   _بهتری دخترم.

 مامان قبل از من میگوید:

_ با ما نیومد، ناهارم کنسرو لوبیا خورده مثل اینکه مسموم شده ؛ مهری خانم نگاهی به من می کند و می گوید:

_ وقتی هامون زنگ زد که حالت بد شده و کسی هم پیشت نیست سریع خودمون رو رسوندیم .

بعد ناهار خیلی زود خسته شد و زود برگشت نمیدونستیم ترانه جون خونه است. وقتی که  که تماس گرفت خیلی نگران بود نمیدونم چرا حس کردم ،زمان گفتن این جمله لبخندی پشت لبش پنهان بود؛ با این حرف  مهری خانم در دلم غوغایی به پا شد یعنی هامون نگران من شده ؟!

درست میگفت دیگر در نگاهش دیگر از آن بی حسی و سردی خبری نبود؛ من هنوز نگاه نگرانش وقتی آب قند به دستم می داد یادم هست حتی وقتی این روسری را برایم آورده بود .از این یادآوریشان ضربان قلبم تندتر شد…..ادامه دارد

به قلم بانو رُز

کپی شرعا حرام

موضوعات: بدون موضوع
[سه شنبه 1401-03-17] [ 06:33:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  رمان عشق بارانی ...

????

#پارت۴

#رمان_عشق_بارانی 

*هامون *

 نمی دانم چرا باید آن قدر از نیامدن ترانه و خانواده‌اش به این مهمانی ناراحت باشم حوصله این مهمانی، مخصوصاً این دخترِ فرانک را ندارم؛ شده‌ام مصداق مار هر چه از پونه بدش می آید در خانه اش سبز میشود.

 ‌‌  سر میز ناهار دقیقا روبرویم نشسته و با صورتی که دیگر آثاری از اصلش  زیر این همه آرایش باقی نمانده است.

 نمی‌دانم چرا  او را در ذهنم با ترانه مقایسه می کنم با صدای مادر که صدایم میکند سربلند می کنم، عمه جان را نگاه می کنم ،پیرزن سرحال و بامزه ی که آدم کنارش حوصله اش سر نمی رود البته به شرطی که اینقدر دورش شلوغ نباشد.

 عمه می‌گوید:

_ بالاخره شما نمی خوای به ما شیرینی بِدی با لبخند ریزی همینطور که برای خودم نوشابه میریزم می گویم:

_ به زودی و چشمکی به عمه میزنم با ذوق می خندد و می گوید:

_ جدی.

_ آره جدی جدی .

 فرانک خیره به من منتظر بقیه حرف هایم است صدایم را کمی بلند می‌کنم و می‌گویم:

_ البته بعد از تمام شدن درسم !

عمه می‌خندد و می‌گوید:

_ ای بابا دست بردار تا کی میخوای مثل این دخترا بگی می خوام ادامه تحصیل بدم و با این حرفش صدای خنده جمع بلند میشود.

 خدا می‌داند این مهمانی حوصله‌سربر کی می‌خواهد تمام شود گوشیم را در می آورم و به مامان پیام میدهم من می خواهم بروم .

مادر بلند می شود آرام آرام سمتم می آید و کنارم روی مبل دو نفره مینشیند با پچ پچ میگوید :

زشته مادر یکم  تحمل کن .میگویم :

_اگر شما نمی آید پس من میرم.

 به هر سختی که هست عمه خانم رو تنها گیر میاورم و با او خداحافظی می کنم.

 می خواهم کمی با خودم خلوت کنم به خانه که میرسم با خیال راحت کلید می‌اندازم، چون بقیه همگی برای تفریح بیرون رفته اند.

 در ورودی را که باز می کنم دختری را میبینم که سر روی زانو گذاشته و با صدای در سر بلند می کند و تا مرا میبیند سریع به سمت سرویس می دود و موهای بلندش روی کمرش رقصان پخش می کند.

 کمی طول میکشد که از صدای سرفه ها و عق زدن هایش متوجه می‌شوم که حالش خوب نیست گیجم نمیدانم چه کنم دستپاچه سمت آشپزخانه می‌روم، کمی قند  داخل لیوان آب میریزم و کمی عرق نعنا از یخچال برمیدارم یک دفعه یادم می‌آید روسری نداشت با عجله به اتاق میروم و یکی از روسری های مامان را برمیدارم و به سمت سرویس میروم تنها به ذهنم می‌رسد آن را برایش به دستگیره ی در آویزان کنم و بعد با مامان تماس میگیرم.

 وقتی از آشپزخانه بیرون می‌آیم روسری را سر کرده و کنار دیوار بی حال نشسته است لیوان را سمتش می گیرم، تمام بدنم داغ شده ،من باید از او دور شوم دور حیاط گیج راه می‌روم و چشمم به در است.

 با صدای در سریع به سمتش میروم ….ادامه دارد

به قلم بانو رز

#کپی_شرعا_حرام

موضوعات: بدون موضوع
 [ 07:46:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  رمان عشق بارانی ...

​???? #پارت_3 #رمان_عشق_بارانی دقیقاً از وقتی بین پدر و آقای حافی بحث پیش آمد کمی روابطمان کمرنگ شد .این بود که وقتی مهری خانم  گفت که عمه شان همگی ما را دعوت کردند بابا نپذیرفت ، ناچار خانواده خاله مینا هم به مهمانی نرفتند و دعوتشان را رد کردیم .  آن روز وقتی هامون همراه پدر و مادرش به مهمانی رفتند؛ مامان و بابا به همراه خاله اینا هم  تصمیم گرفته بودند که به گردش برویم من چون قرار بود یک سری از تحقیق و کارهای طرحم را در سفر انجام دهم همراهشان نرفتم . از وقت ناهار گذشته بود من اصلاً حوصله غذا گرم کردن نداشتم تصمیم گرفتم کنسرو لوبیا بخورم و دوباره به کار هایم برسم بعد از خوردن کنسرو احساس کردم طعم خاصی می‌دهد ولی توجهی نکردم . فکر کردم خوبه بعده  ناهار چرتی بزنم و بعد دوباره به بقیه کارهایم برسم.  ناگهان با حالت بدی از خواب پریدم و سمت دستشویی دویدم حالت تهوع ام شدید بود در حدی که احساس کردم تمام معده و دستگاه گوارش از دهانم در حال خارج شدن هستند. بالاخره از دستشویی بیرون آمدم کنار دیوار روی زمین نشستم پاهایم دیگر تحمل وزنم را نداشت ناگهان صدای در ورودی آمد و تا سر بلند کردم هامون را با چشمانی گشاد شده در مقابلم دیدم و دوباره با حالت بدتر از دفعه قبل وارد دستشویی شدم تهوع امانم را بریده بود.  آبی به صورتم زدم و در آینه نگاهی بخودم کردم وای خدا، من که روسری سرم نیست دیگه  روی بیرون رفتن نداشتم . بالاخره یواش در را باز کردم و متوجه روسری که روی دستگیره در آویزان بود شدم سریع آن را چنگ زده و روی سرم انداختم بیرون آمدم و دوباره کنار دیوار نشستم با صدای برخورد قاشق به دیواره لیوان سر بلند کردم هامون لیوان را سمتم گرفت . _ آب قندِ با عرق نعنا بخورین.  وقتی لیوان رو گرفتم به سرعت از من دور شده به سمت حیاط رفت . کمی از آب قند خوردم و همان جا روی زمین دراز کشیدم.  نمیدانم چقدر طول کشید که با صدای مادر و بقیه که با استرس و پریشانی وارد سالن شدند، …..ادامه دارد به قلم بانو رُز #کپی_حرام

موضوعات: بدون موضوع
[شنبه 1401-03-14] [ 09:38:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  رمان عشق بارانی ...

????

 

پارت_2

#رمان_عشق_بارانی

 

* ترانه* 

.. آن روز صبح باران شروع کرده بود نم نم به باریدن و من عاشقانه زیر باران راه می رفتم و به حرف های مادر که میگفت سرما میخوری توجه نمیکردم .

رو به مادرمیگویم :

_ ما سالهاست که در اصفهان دیر به دیر بارون رو می بینیم دلم تنگ شده گیر،نده لطفاً .

مامان در حالی که غرغر می کند،

- آخر تو مسافرت سرما میخوری و سفرمون رو تلخ میکنی .

ولی من بیخیال زیر نم نم باران راه می رم. دختر بچه شدم بی خیالِ ادب و آداب بزرگترها زیر بارون به دور خودم چرخ میزنم که ناگهان با احساس سنگینی نگاهی سر بلند میکنم و متوجه نگاه خیره اش می شوم، کمی خودم را جمع و جور می کنم،

پشت پنجره اتاق  ایستاده و نگاهم می کند .

توی دلم با خودم دعوا می کنم که آخر ترانه تو کی می خواهی بزرگ بشی .

وارد سالن که می شوم جلوی چشم سبز می شود به آرامی سلام می کنم و می خواهم رد شوم که زمزمه وار می گوید:

_  چه باران قشنگی !!

به تایید حرفش‌ سرم را به آرامی تکان می دهم، بوی عطر مونت بلک اش تمام مشام را پر کرده و انگار دلم را زیر و رو می کند.

برای اینکه متوجه دست پاچگیم نشود، به سرعت به سمت آشپزخانه راه می افتم.  مامان و مهری جون و خاله مینا دور هم مشغول خوردن صبحانه و برنامه ریزی برای پیک نیک بعد ازظهر  هستن.مامان برام چای میریزه مهری خانوم با لبخند نگام می‌کند ودر حالی که لقمه برای خودش می‌گیره میگه :

_بارون حسابی سرحالت  کردهاا .

ناگهان مامان ترانه کشیده ای میگوید بعد درحالی که دستم رو می کشه ،

_با لباس خیس پاشو برو عوض کن لباساتو .

انگار منم‌منتظر که با خودم خلوت کنم لقمه ای با سرعت میپیچم‌و به سمت اتاقمون می رم در را که میبندم صدای مردها که ازپیاده روی بر گشته اند بلند می شود.

دوباره یاد دیروز می افتم ضربان قلبم با یادآوریش تند میشود.هامون چطور برعکس اول سفر دیگه مغرور نبود …

 

ادامه دارد به قلم بانو رُز

 

#کپی_شرعا_حرام

موضوعات: بدون موضوع
 [ 05:06:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  به نام حضرت عشق ...

????? 

از آن روزی

ڪه در دل خانه ڪردی

مرا دیوانه ی دیوانه ڪردی

چنان دلبسٺه ام ڪردی ٺو ای ؏شـق

ڪه من را با خودم بیگانه ڪردی…..

  سلام ✋️عزیزان همراه❣️❣️ قرار  اولین نوشته هامو که رمانیست برگرفته از واقعیت باهاتون به اشتراک بزارم خوشحال میشم بخونید و نظرتون رو بگین ?? ‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‌‎‌‎‌‎  

موضوعات: بدون موضوع
 [ 07:28:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  رمان عشق بارانی ...

????

#پارت_۱

#رمان_عشق_بارانی

…بالاخره به هر سختی بود طاها را که بیدار شده بود و سراغ بابایی اش را می گرفت دوباره خوابوندم . آرام از کنارش بلند شدم و پاورچین پاورچین از اتاق خارج می شوم‌.

 نگاهی به ساعتی میکنم که انگار با تکان خوردن پاندول برایمان دست تکان می دهد ،۷ صبح را نشان می دهد از سکوت خانه معلوم است هنوز بقیه خواب هستند. شالم را روی دوشم می‌اندازم؛ این وقت صبح هوای بهاری کمی سرد است . اولین قدم را که داخل ایوان میگذارم چشمم به حیاط باران خورده می‌افتد با ذوق از پله های سنگی پایین می‌روم بوی بهارنارنج و هوای باران خورده بهاری را با نفس عمیق به ریه هایم می کشانم؛ لب حوض قدیمی چهارگوش که به تازگی رنگ آبی لاجوردی اش‌ را تمدید کردند می نشینم دستم را در آب فرو می کنم و خنکای آن در تک تک سلول هایم حس خوشی می آورد.  این خانه، این هوای بارانی مرا با خودش می‌برد به چندین سال‌ قبل به خاطراتی تلخ و شیرین که با آمدن به شیراز در من زنده می شود . یادم می‌آید عید،آن سال هم  قرار شد به شیراز بیاییم همه موافق بودند به غیر از من ،طرحم  هنوز  کار داشت و من ترجیح میدادم آن سال به مسافرت نروم و به کارهای طرحم برسم ولی امان از اصرار های خاله مینا آنقدر گفت که  راضی شدم .  مامان و بابا که عاشق مسافرت هستن ولی به خاطر من نمی خواستند بروند .   دوست عموجواد، شوهر خاله مینا هم با خانواده‌اش  در این سفر با ما هستند و قرار شده شیراز در خانه قدیمی موروثی شان باشیم. با صدای طاها که تند و پشت سر هم صدایم میزند چشم باز می کنم به سمت سالن پا تند می کنم مامان قبل از من به او رسیده بغلش کرده تا مرا میبیند دستانش را باز میکند و از آغوش مامان خودش را به سمتم می کشد . می‌گویم مامان من من اینجام چرا گریه می کنی ؟  در حالی که بغلش می کنم با شرمندگی به مامان نگاه می کنم وای بیدارتون کرد . مامان  به سمت آشپزخانه می‌رود و می گوید نه اتفاقاً بیدار بودم فکر کردم شما خوابید گفتم صبر کنم تا بیدار شدین پاشم صبحانه درست کنم. در حالی که طاها را به سمت سرویس می برم با خنده می گویم  _ولی بابا خواب سنگین شده ها ! مامان همینطور که زیر کتری را روشن  می‌کند. می‌گوید: نه بابا رفته نون  بگیره.  طاها در آغوشم دستش را زیر آب می برد و با ذوق تکان می دهد و می خندد دست و صورتش را می شویم و لباس هایش را عوض می کنم، طاها  با آن زبان شیرینش می گوید: مامان بابا کی میاد؟ _ گفته چند روز دیگه  کارش تموم بشه میاد پیشمون . بابا با نان سنگک تازه از  راه می رسه. طاها آنقدر بهانه گیری میکند که بابا او رو با خودش به پارک سر خیابون میبرد از فرصت استفاده می کنم در رختخواب دراز میکشم. قرار بود همگی  پارک بهار بود تا باهم به جاده بزنیم طبق معمول ما اولین خانواده ای بودیم ک رسیدیم . خانواده خاله مینا و همکار عمو جواد باهم رسیدن عمو جواد از اول مثل همیشه خونگرم جلو آمد و ما وخانواده حافی را بهم معرفی کرد بر عکس پسر شان ک خیلی رسمی وکوتاه سلام کرد پدر ومادرش بسیار گرم وصمیمانع برخورد کردند تا جای که آقای حافی از همان اول سر شوخی رو با بابا باز کرد و گفت چه میکشی از دست این باجناق و با جوکهای از دشمنی باجناق ها همه را بخنده انداخت. با صدای زنگ گوشی از رختخواب بیرون آمدم مامان مشغول صحبت با تلفن بود . به آشپزخانه رفتم  برنج های ک مامان آماده کرده بود داخل آب جوش می ریزم روی صندلی ناهارخوری میی نشینم و دوباره غرق رویا میشوم . خاصیت این شهر رویا پردازی است یا من آنقدر رویا پرداز شده ام …ادامه دارد.. به قلم بانو رُز   #کپی_شرعا_حرام

موضوعات: بدون موضوع
[جمعه 1401-03-13] [ 05:04:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت