<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>رمان</title>
		<link>https://rozroman.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>محراب خونین عشق</title>
						<description>&lt;p&gt;&amp;#8230;خُنَکای نیمه شب لذت‌بخش است، آن هم بعد از روزه داری در روزی گرم. کوچه‌های خلوت کمی خیالم را آرام می‌کند.&lt;br /&gt;
به آرامی وارد مسجد می‌شوم صدای زمزمه قرآن خواندن و مناجات عده‌ای به گوش می‌رسد؛ یاد سال‌های قبل می‌افتم که همیشه در وقت سحرگاه ماه رمضان زمزمه قرآن و نماز شب چه آرامم می‌کرد ولی الان میل به هیچ کدام ندارم حتماً به خاطر امام جماعتی است که این مسجد دارد، امام جماعتی که خدا و رسولش از او ناراضی هستند، امام جماعتی که باعث سرافکندگی اسلام و مسلمین است! صورتم را پوشانده‌ام تا اذان صبح فرصت هست، بر خلاف شب‌های قبل که خواب به چشمانم نمی‌آمد، عجیب خواب آلود هستم.&lt;br /&gt;
دستی بر تیغم می‌گذارم مبادا در معرض دید باشد از پنهان بودنش که مطمئن می‌شوم چشمانم را به آرامی می‌بندم؛ تصویر قطام با آن چشمان سیاه، خمار و جادویی و چون جام شراب مست کننده در برابرم ظاهر می‌شود، آری خودش است در حالی که گیسوان بلند و مشکی‌اش را نسیم به بازی گرفته در لباس حریر بلندی چون حوریان بهشتی است که در قرآن وصفشان را خوانده‌ام.&lt;br /&gt;
دستش را به طرفم دراز می‌کند جام شیشه‌ای تعارفم می‌کند، خوش رنگ و بو است.&lt;br /&gt;
جام را می‌گیرم و یک جا سر می‌کشم؛ تلخ‌تر از زهر است، ناگهان نفسم قطع می‌شود، دیگر نمی‌توانم نفس بکشم از شدت خفگی با دو دست چنان یقه‌ام را می‌کشم که تا نیمه پاره می‌شود ولی باز هم نمی‌توانم نفس بکشم.&lt;br /&gt;
ناگهان با ضربات آرامی که به بازویم می‌خورد چشم باز می‌کنم با صدای آرامی می‌گوید: 《چیزی تا اذان صبح نمانده.》بعد هم  چون نسیم از کنارم عبور میگذرد. تمام تنم خیس عرق شده یک دفعه تمام خشم در وجودم شعله می‌کشد.&lt;br /&gt;
صدای مؤذن در مسجد می‌پیچد و دل ناآرامم را ناآرام‌تر می‌کند او را می‌بینم که در محراب ایستاده، یاد قطام و قولی که به او دادم می‌افتم، دستم را زیر ردایم می‌برم و تیغم را دوباره لمس می‌کنم و این بار کمی آرام می‌شوم.&lt;br /&gt;
خودم را بین نمازگزاران در صف اول جای می‌دهم، نماز شروع شده و فرصت خوبی است در یک حرکتِ سریع تمام قدرتم را در دستانم جمع می‌کنم شمشیر را با شتاب از نیام می‌کشم و چون باد خودم را پشت سرش می‌رسانم در یک حرکت تند شمشیر در آسمان رقص کنان بر سرش فرود می‌آید، ناگهان قطام را در گوشه محراب می‌بینم کریح و بد منظر با قهقهه‌های مستانه &amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/محراب-خونین-عشق&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://rozroman.kowsarblog.ir/محراب-خونین-عشق</link>
							</item>
				<item>
			<title>برگ ریزان</title>
						<description>&lt;p&gt;🌱🌱🌱🌱&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🌱🌱🌱&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🌱🌱&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;🌱&lt;br /&gt;
&amp;#8230;.در تمام دوران تحصیلم نتوانستم دوستانی مثل لادا و روجینا پیدا کنم با آنها درست بعد از قبولی در دکترا  آشنا شدم آنها بر خلاف افرادی که قبلاً با آنها بودم مرا به خاطر ایران و فرهنگ بسته‌ای که دارد آزار ندادند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;البته شاید هم خیلی با ایران و فرهنگش آشنا نیستند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;همیشه از اینکه لادا یا روجینا بخواهند بیشتر از ایران و فرهنگش بدانند می‌ترسم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;هفته پیش لادا برای یک سفر کاری به دبی رفته بود. دیروز که برای خوردن عصرانه به دیدنش رفتیم؛ او چنان از دبی با هیجان صحبت می‌کرد که حتی من را که خودم اهل خاور میانه هستم و تا حدودی با فرهنگشان آشنا، ترغیب می‌کرد که به تعریفهایش گوش بدهم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;یک موردی که خیلی تحت تاثیر قرارش داده بود، داشتن واگن بانوان در این کشور بود و آن را با چنان حالتی خاص برای ما تعریف می‌کرد که حتی متوجه زنگ خوردن تلفن همراهش نشد تا اینکه من گفتم: نمیخوای جواب بدی!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;لادا که مشغول صحبت با گوشی شد؛ چشمم به روجینا افتاد که متفکرانه مشغول خوردن قهوه بود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;با خودم گفتم بهترین فرصت است که هم درد و دلی کرده و خودم را سبک کنم و هم آنها بدانند که من هم این سنت‌ها و فرهنگ عقب مانده را قبول ندارم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دوست نداشتم مرا مثل دیگران بد قضاوت کنند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با صدای روجینا که گفت: قهوه‌ات سرد نشه، انگار تمرکزم کم شده بود؛ آرام سرم را بلند کردم و گفتم: راستش یه موضوعی هست که دوست دارم بهتون بگم. هر دو ساکت و کنجکاو نگاهم میکردند که گفتم: در کشور من هم واگن بانوان جداست و این جدا بودن حتی در اتوبوس و بعضی اماکن هم باید رعایت بشه.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آنها اما با بهت و چشمانی که از درشتی دیگر در کاسه چشمانشان جا نمی‌شد، نگاهم می‌کردند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp; شبیه دو درخت شده بودند که باد پاییزی حسابی تکانده بودشان.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;اول لادا زبان باز کرد و گفت: جدی‌ می‌گی؟ شما واگن مخصوص بانوان دارید؟! چه باکلاس!!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp; روجینا هم به تایید او سری تکان داد و گفت خوش به حالتان چقدر زن دوست هستید؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;این بار من بودم مانند درختی که نه تنها برگی بر آن نمانده بلکه انگار صاعقه‌ای زده و آن را سوزانده است&amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/برگ-ریزان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://rozroman.kowsarblog.ir/برگ-ریزان</link>
							</item>
				<item>
			<title>سقای سنگ‌دل</title>
						<description>&lt;p&gt;🥀🥀🥀🥀🥀&lt;br /&gt;
🥀🥀🥀🥀&lt;br /&gt;
🥀🥀🥀&lt;br /&gt;
🥀🥀&lt;br /&gt;
🥀&lt;br /&gt;
 📖سقای‌سنگ‌دل&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#8230;گرمای هوا حسابی کلافه‌ام کرده. رو به آسمان می‌کنم.گرمای هوا کم امکانتی‌مان را بیشتر به رخ می‌کشد.&lt;br /&gt;
با بغض از مظلومیت بچه‌های‌مان یاحسینی می‌گویم و شروع به تنظیم قناصه می‌کنم ناگهان یک بعثی در دیدم قرار میگیرد.&lt;br /&gt;
یک دفعه به دلم می‌افتد این کار را به سعید بسپارم، صدایش میکنم.&lt;br /&gt;
 وقتی به سمتم می‌چرخد با دقت براندازش می‌کنم جوانی لاغر اندام با پوست سبزه که آفتاب جبهه سوخته‌ترش کرده، نزدیکم که می‌شود لبان خشکش به چشم می‌آید.&lt;br /&gt;
_بیا سعید جون میخام توفیقاتت رو زیاد کنم.&lt;br /&gt;
لبانش را لبخندی از هم باز می‌کند.&lt;br /&gt;
+قربون داداش، چه نقشه‌ای برام کشیدی!؟&lt;br /&gt;
قناصه را سمتش می‌گیرم.&lt;br /&gt;
_ بیا میخام ثواب به درک فرستادن این بعثی رو بدم به خودت.&lt;br /&gt;
قناصه را می‌گیرد و سریع تنظیمش می‌کند کمی که با دقت نگاه می‌کند احساس می‌کنم شوق اولیه‌اش کم می‌شود. &lt;br /&gt;
چندبار مکث و دوباره نگاه می‌کند توی دلم به خود نهیب می‌زنم عجب کاری کردم، خودم تا حالا صد باره زده بودم.&lt;br /&gt;
دندان‌هایم را روی هم کمی فشار می‌دهم.&lt;br /&gt;
_ای بابا بزن تمومش کن دیگه عهههه!&lt;br /&gt;
+طرف سقاست، داره به بقیه آب میده!&lt;br /&gt;
صورتش را به طرفم می‌چرخاند‌ در حالی که چشمانش رو اشکی براق کرده می‌گوید من شنیدم هیچ وقت به سقا در جنگ تیر نزنید حتی اگر سقای کافر باشد&amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/سقای-سنگ-دل&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://rozroman.kowsarblog.ir/سقای-سنگ-دل</link>
							</item>
				<item>
			<title>زندگی سراسر رشادت این بانوی شهید قرار سوژه داستانم بشه</title>
						<description>&lt;p&gt;این بانوی شجاع‌ که که در بیست‌سالگی در دوران نامزدی شهید شد&amp;#8230;&amp;#8230;&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/media/blogs/rozroman/mobile/wp-image-1055444761278316543jpg.jpg?mtime=1690561411&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/media/blogs/rozroman/mobile/wp-image-1055444761278316543jpg.jpg?mtime=1690561411&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-380645 alignnone size-full&quot; width=&quot;650&quot; height=&quot;919&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/زندگی-سراسر-رشادت-این-بانوی-شهید-قرار-سوژه-داستانم-بشه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://rozroman.kowsarblog.ir/زندگی-سراسر-رشادت-این-بانوی-شهید-قرار-سوژه-داستانم-بشه</link>
							</item>
				<item>
			<title>در زیر خیمه‌اش همه یک خانواده‌ایم! </title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/media/blogs/rozroman/mobile/wp-image-5181735442854959323jpg.jpg?mtime=1690556125&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/media/blogs/rozroman/mobile/wp-image-5181735442854959323jpg.jpg?mtime=1690556125&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-380635 alignnone size-full&quot; width=&quot;650&quot; height=&quot;650&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;وقتی مدار حسین است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چه فرقی می‌کند زبانت چیست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;رنگت چگونه است؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;ملیت در زیر بیرق حسین، جایی برای عرض اندام ندارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;او سلطانی است که در درگاهش شاه و گدا، پیر و جوان، زن و مرد و کوچک و بزرگ فرقی ندارند&amp;#8230;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#ما_ملت_امام_حسینیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;#مردم_حسینی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/در-زیر-خیمه-اش-همه-یک-خانواده-ایم-n&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://rozroman.kowsarblog.ir/در-زیر-خیمه-اش-همه-یک-خانواده-ایم-n</link>
							</item>
				<item>
			<title>از سر گیری رابطه ایران و عربستان!</title>
						<description>&lt;p&gt;‏گفتم:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;چرا قیافه نماینده عربستان تو این عکس شبیه بازنده هاست ؟!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت:&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;آخه شده قضیه یارو که&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;_هم پیاز رو خورد!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;_هم کتک رو خورد!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;_هم پول رو داد!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;😏😉&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/media/blogs/rozroman/mobile/wp-image-6626544858269232382jpg.jpg?mtime=1678621546&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/media/blogs/rozroman/mobile/wp-image-6626544858269232382jpg.jpg?mtime=1678621546&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-372514 alignnone size-full&quot; width=&quot;650&quot; height=&quot;1106&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/از-سر-گیری-رابطه-ایران-و-عربستان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://rozroman.kowsarblog.ir/از-سر-گیری-رابطه-ایران-و-عربستان</link>
							</item>
				<item>
			<title>امان از خود تحقیرها!</title>
						<description>&lt;p&gt;‏&amp;#8230;آشنامون تکنسین داروخانه‌اس بهم گفت: این دارو رو فعلن فقط ایرانیشو داریم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفتم: اشکال نداره ،بدین.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گفت :ولی فائده ندارها! آخه ایرانی رو چه به دارو ساختن !؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بهش گفتم: میدونی ایران رتبه دوم 2️⃣نانو دارو تو جهانه!؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بیچاره شبیه درخت وسط پاییز شد!😏&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‎#نصف_جهان&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;‎#ایران_ما&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/media/blogs/rozroman/mobile/wp-image-8594319488310326931jpg.jpg?mtime=1675872858&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/media/blogs/rozroman/mobile/wp-image-8594319488310326931jpg.jpg?mtime=1675872858&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-370624 alignnone size-full&quot; width=&quot;650&quot; height=&quot;327&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/امان-از-خود-تحقیرها&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://rozroman.kowsarblog.ir/امان-از-خود-تحقیرها</link>
							</item>
				<item>
			<title>آرامش </title>
						<description>&lt;p&gt;┄┅┄✶🍃🌸🍃✶┄┅┄&lt;br /&gt;
آرامش یعنی همین که تو&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بی‌‌هیچ قید و شرطی، خـدا رو داری &amp;#8230;‌❤️&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://rozroman.kowsarblog.ir/آرامشn-6&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://rozroman.kowsarblog.ir/آرامشn-6</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
