رمان








خرداد 1401
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      




جستجو




 
  رمان عشق بارانی ...

​???? #پارت_3 #رمان_عشق_بارانی دقیقاً از وقتی بین پدر و آقای حافی بحث پیش آمد کمی روابطمان کمرنگ شد .این بود که وقتی مهری خانم  گفت که عمه شان همگی ما را دعوت کردند بابا نپذیرفت ، ناچار خانواده خاله مینا هم به مهمانی نرفتند و دعوتشان را رد کردیم .  آن روز وقتی هامون همراه پدر و مادرش به مهمانی رفتند؛ مامان و بابا به همراه خاله اینا هم  تصمیم گرفته بودند که به گردش برویم من چون قرار بود یک سری از تحقیق و کارهای طرحم را در سفر انجام دهم همراهشان نرفتم . از وقت ناهار گذشته بود من اصلاً حوصله غذا گرم کردن نداشتم تصمیم گرفتم کنسرو لوبیا بخورم و دوباره به کار هایم برسم بعد از خوردن کنسرو احساس کردم طعم خاصی می‌دهد ولی توجهی نکردم . فکر کردم خوبه بعده  ناهار چرتی بزنم و بعد دوباره به بقیه کارهایم برسم.  ناگهان با حالت بدی از خواب پریدم و سمت دستشویی دویدم حالت تهوع ام شدید بود در حدی که احساس کردم تمام معده و دستگاه گوارش از دهانم در حال خارج شدن هستند. بالاخره از دستشویی بیرون آمدم کنار دیوار روی زمین نشستم پاهایم دیگر تحمل وزنم را نداشت ناگهان صدای در ورودی آمد و تا سر بلند کردم هامون را با چشمانی گشاد شده در مقابلم دیدم و دوباره با حالت بدتر از دفعه قبل وارد دستشویی شدم تهوع امانم را بریده بود.  آبی به صورتم زدم و در آینه نگاهی بخودم کردم وای خدا، من که روسری سرم نیست دیگه  روی بیرون رفتن نداشتم . بالاخره یواش در را باز کردم و متوجه روسری که روی دستگیره در آویزان بود شدم سریع آن را چنگ زده و روی سرم انداختم بیرون آمدم و دوباره کنار دیوار نشستم با صدای برخورد قاشق به دیواره لیوان سر بلند کردم هامون لیوان را سمتم گرفت . _ آب قندِ با عرق نعنا بخورین.  وقتی لیوان رو گرفتم به سرعت از من دور شده به سمت حیاط رفت . کمی از آب قند خوردم و همان جا روی زمین دراز کشیدم.  نمیدانم چقدر طول کشید که با صدای مادر و بقیه که با استرس و پریشانی وارد سالن شدند، …..ادامه دارد به قلم بانو رُز #کپی_حرام

موضوعات: بدون موضوع
[شنبه 1401-03-14] [ 09:38:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  رمان عشق بارانی ...

????

 

پارت_2

#رمان_عشق_بارانی

 

* ترانه* 

.. آن روز صبح باران شروع کرده بود نم نم به باریدن و من عاشقانه زیر باران راه می رفتم و به حرف های مادر که میگفت سرما میخوری توجه نمیکردم .

رو به مادرمیگویم :

_ ما سالهاست که در اصفهان دیر به دیر بارون رو می بینیم دلم تنگ شده گیر،نده لطفاً .

مامان در حالی که غرغر می کند،

- آخر تو مسافرت سرما میخوری و سفرمون رو تلخ میکنی .

ولی من بیخیال زیر نم نم باران راه می رم. دختر بچه شدم بی خیالِ ادب و آداب بزرگترها زیر بارون به دور خودم چرخ میزنم که ناگهان با احساس سنگینی نگاهی سر بلند میکنم و متوجه نگاه خیره اش می شوم، کمی خودم را جمع و جور می کنم،

پشت پنجره اتاق  ایستاده و نگاهم می کند .

توی دلم با خودم دعوا می کنم که آخر ترانه تو کی می خواهی بزرگ بشی .

وارد سالن که می شوم جلوی چشم سبز می شود به آرامی سلام می کنم و می خواهم رد شوم که زمزمه وار می گوید:

_  چه باران قشنگی !!

به تایید حرفش‌ سرم را به آرامی تکان می دهم، بوی عطر مونت بلک اش تمام مشام را پر کرده و انگار دلم را زیر و رو می کند.

برای اینکه متوجه دست پاچگیم نشود، به سرعت به سمت آشپزخانه راه می افتم.  مامان و مهری جون و خاله مینا دور هم مشغول خوردن صبحانه و برنامه ریزی برای پیک نیک بعد ازظهر  هستن.مامان برام چای میریزه مهری خانوم با لبخند نگام می‌کند ودر حالی که لقمه برای خودش می‌گیره میگه :

_بارون حسابی سرحالت  کردهاا .

ناگهان مامان ترانه کشیده ای میگوید بعد درحالی که دستم رو می کشه ،

_با لباس خیس پاشو برو عوض کن لباساتو .

انگار منم‌منتظر که با خودم خلوت کنم لقمه ای با سرعت میپیچم‌و به سمت اتاقمون می رم در را که میبندم صدای مردها که ازپیاده روی بر گشته اند بلند می شود.

دوباره یاد دیروز می افتم ضربان قلبم با یادآوریش تند میشود.هامون چطور برعکس اول سفر دیگه مغرور نبود …

 

ادامه دارد به قلم بانو رُز

 

#کپی_شرعا_حرام

موضوعات: بدون موضوع
 [ 05:06:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  به نام حضرت عشق ...

????? 

از آن روزی

ڪه در دل خانه ڪردی

مرا دیوانه ی دیوانه ڪردی

چنان دلبسٺه ام ڪردی ٺو ای ؏شـق

ڪه من را با خودم بیگانه ڪردی…..

  سلام ✋️عزیزان همراه❣️❣️ قرار  اولین نوشته هامو که رمانیست برگرفته از واقعیت باهاتون به اشتراک بزارم خوشحال میشم بخونید و نظرتون رو بگین ?? ‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‎‌‎‌‎‌‎  

موضوعات: بدون موضوع
 [ 07:28:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت